پرواز
آرزوهایم پرواز کردند
مرا بشناس همدرد تو هستم
من از پیمانه عشق تو هستم
تو از زنگی من از رومم
ولی چون تو اسیر و برده این قسمت شومم
مرا بشناس ما دردی مشترک داریم
من و تو هر دو از بازی این تقدیر می نالیم
تو می نالی که تقدیرت چرا مانند یک گل نیست ؟
چرا مردم تو را چون خار پندارند
همیشه از برت دورند
ومن نالان چرا بختم بسان فصل پاییز ست
دمی ابری ست دمی خورشید می تابد
گهی دنیا به چشمم تیره و تار ست
مرا بشناس بیا سنگ صبورم باش
امیدم باش
تو از غم ضربتی خوردی ومن از دست او سیلی
بیا با من
نظرات شما عزیزان: شنبه 19 مرداد 1392برچسب:, :: 14:27 :: نويسنده : parvaz
درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید آرشيو وبلاگ پيوندها
نويسندگان |